تبليغاتX
گلپر
گلپر
when you need a light, in the lonely night, carry me like a fire in your heart

- یادداشت شازده... اردیبهشت ماه ۸۸

مامان من آرین هستم و می خواهم که به بابا بگویی که ممنون از اینکه  برایم دوچرخه خریدی

 

- یادداشت شازده... آبان ماه ۸۸

 مامان ممنونم که به من پول دادی که من برای خودم لواشک بخرم

 

- تحلیل

خواهرم: از ذوق خونه ای که قراره بخریم... روی ابرها راه میرم!

من: مواظب باش از رو ابرها نیوفتی

شازده: مامان مگه خونشون چقدر بالاست که تا ابرها می رسه؟!

 

- بلوتوث

شازه: مامان بلوتوث چیه؟

من: یه سیستم منتقل کردن اطلاعات از یه وسیله به وسیله دیگه است.... منتها بدون سیم.

شازده: آها ... مثل سیتم انتقال اطلاعات ماهواره ای!!!

من:




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط گلپر

کتاب "خانه خواهران" رو از گلپونه قرض گرفتم. برای من که سالها بود... تقریبا همرمان با دنیا اومدن شازده.... کتاب نخونده بودم ... کتاب خوندن یه تغییر جالب و حس خوش آیند و مطبوعی بود. معمولا بعد از خوابیدن شازده حدود ۵/۸ شروع می کردم. بین خوندن.... هر بار از جام بلند می شدم یه سردرد گنگ همراه با یه حالت تهوع خیلی خفیف داشتم ولی آزاردهنده نبود بود. بلکه احساس فرق داشتن حالتم با همیشه خوشحالم می کرد. داستان پرکشش و جالبی بود... حوادثی که از سالهای قبل از جنگ جهانی اول تا سالها بعد از جنگ جهانی دوم برای یه خونواده اتفاق افتاده مرور میشه .... درعین حال که جزئیات وقایع مهم به زیبایی و مو به مو تشریح شدن... حوصله ات از این همه سخن بافی سر نمیره... شاید عطش من برای خوندن یه کتاب بعد از سالها هم کمک کرد که این کتاب یشتر به دلم بشینه.... طوریکه سه روز تا ساعت ۱۲ شب بیدار نشستم و کتاب خوندم.... اگرچه می دونستم بی خوابی روز بعد کلافه ام میکنه....

معمولا وقتی شوشو جان خونه است.... با موبایلش بازی می کنه یا تلویزون میبینه و حوصله من سر میره... هی دور وبرش می پلکم و از سر و کولش بالا می رم... شاید یه دقیقه دست از موبایلش برداره و با من حرف بزنه یا توجهی به من کنه

اما تو اون سه شبی که کتاب می خوندم.... اصلا این احساس رو نداشتم که هی دور و برش بپلکم!!!! بگذریم که وقتی کتاب می خونم غرق اون میشم و ارتباطم با محیط اطراف قطع میشه..... ولی برای اینکه اون ناراحت نشه چند بار کتاب رو کنار گذاشتم و رفتم چند دقیقه ای بغلش کردم و سرم رو رو سینه اش گذاشتم..... ولی حسم حس همیشگی نبود.... این اواخر احساس می کنم که این مثل پروانه دور شوشو گشتن از روی عادته.... شک می کنم در احساسم ... نمیدونم عشقه... عادته... نیاز به توجه ...چیه؟ این احساس دیشب خیلی قوی بود.... یه دفعه با یه حس قوی تو خودم روبرو شدم که کارای قبلی ام از روی یه عادت مزمنه! دیشب قادر بودم بدون اینکه دور و بر شوشو بپلکم ... فقط موقع خواب یه شب به خیر بگم برم بخوام.... ولی رعایت احوال شوشو و اینکه فکر نکنه توجهی بهش ندارم... باعث شد چند مرتبه کتاب رو کنار بذارم.

قبلا (قبل از این جریانات مسخره اخیر) در تمام سالهایی که مورد بی توجهی و بی مهری شوشوجان بودم .... حتی وقتی که دعوا می کردیم و قهر بودیم.... یه طناب محکم نامرئی رو بین خودم و اون احساس می کردم... طنابی از جنس عشق و دوست داشتن....

الان اگرچه در ظاهر اوضاع خیلی خوبه.... مهربون تر از قبل شده... بعضی وقتا اندکی توجه میکنه... تو ظرف شستن مشارکت می کنه ... وقتی بغلش میکنم اون هم دستش رو دور شونه من میندازه (کاریکه قبلا نمی کرد و من خودم دستش رو می گرفتم و روی شونه ام می ذاشتم!)  حتی بعد از هفت سال دوباره برگشته سرجاش و پیش من می خوابه ... ولی چند وقته دیگه اون طناب نامرئی عشق رو نمی بینم..... از طرف اون بریده شده... دلش از من بریده..... دلش دیگه با من نیست.... بگذریم که چند بار هم به زبون آورده .....

شما هم فکر می کنید دلی که برید.... دیگه بریده؟ یا نه میشه دوباره برش گردوند؟


صبح یه دفعه یاد این آهنگ قدیمی از حمیرا افتادم:

با دلم گفتم: دل پریشونم!

یه پارچه دردی، نگو نمیدونم!

گفتم که: ای دل! ای دل غافل!

راه عاشقی راه سوختنه

بیراهه نرو! کارت باختنه

رفت و رفت و باخت!

رفت و رفت و سوخت!

طفلک دلم دله برگ گل من

کی باورش بود بازیچه بودن

رفت و رفت و رفت مثل تشنه ها

اما جای آب روی شعله ها

لرزید و لرزید تو قاب سینه

با لرزه ها گفت:دل کارش اینه!

دل اگه دله، کارش مشکله

اگه نلرزه از خاک و گله

دل که دل باشه میسوزه!

دل که دل باشه میبازه!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط گلپر

در اولین ملاقات رسمی ... گلپر یه بسته بزرگ شكلات" After Eight" روي ميز مديرعامل جديد ميگذاره و ميگه "برگ سبزي تحفه درويش".... به نظرتون اين پاچه خواريه؟!


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط گلپر

واقعا نمی تونم باور کنم!

- شازده ۹ صفحه تمرین ریاضی (دوره ی ریاضی برای امتحان) رو فقط و فقط و فقط در عرض ۴۵ دقیقه انجام داد تقریبا بدون غلط .... بدون اینکه حتی یک بار از جاش بلند شه... مداد و بندازه زمین.... سراغ خوراکی بگیره.... منو ماچ کنه.... با مداد بازی کنه.... تو آسمونا سیر کنه.... پاک کن رو با مدادش سوراخ کنه.... صفحات کتاب رو ورق بزنه ... هی مداد و بتراشه و ....

- شازده تو امتحان دیکته ۵ درس.... فقط ۲ تا غلط داشته!!!!

و این یعنی معجزه ریتالین بعد از ۲ روز!!!!! تازه دکتر می گفت بعد از ۱۰ روز اثرات دارو معلوم میشه! خدایا شکرت که کمک کردی به موقع به بچه مون کمک کنیم

 

خودم نوشت:

دیروز برای یه کاری رفتم سمت میدون ولیعصر...سوار بر اتوبوس های تند رو خط ویژه ولیعصر از جلو "فروشگاه کوروش" گذشتم. دیدم در و دیوار فروشگاه رو تخته گرفتن و ساختمون شش طبقه اون در کنار هیاهوی خیابون ولیعصر تو یه سکوت حزن انگیز فرورفته. یه دفعه یاد سالهای بچگی ام افتادم و رونق این فروشگاه ... پله های برقی و لذت همراه با ترس شیطنت روی اونها... غرفه های زیاد و با انواع و اقسام وسیله ها از وسائل آرایش گرفته تا لوازم خونه ... به قول قدیمی ها از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشد. برای من جذاب ترین قسمت فروشگاه غرفه لباس زیر زنانه اش بود که تو عالم بچگی همین طور که لباس های زیر دخترانه اش رو برانداز و برای خودم انتخاب می کردم.. یه نیم نگاه حجب آلود هم به لباس های زیر زنانه می انداختم و خودم رو در حالیکه یه خانوم متشخص شدم در حال خرید لباس زیر تصور می کردم. آخرین خریدی که از فروشگاه "کوروش یادمه" خرید لوازم شب عیده.... تو اون خرید دو تا چمدون بزرگ صورتی و قرمز هم خریدیم. کش مکش من و خواهرهام برای حمل چمدون ها هیچوقت یادم نمیره.... چمدون صورتیه مال من شد و فکر کنم قرمزه رو هم خواهر وسطی ام برداشت.

فروشگاه کوروش بعدا شد فروشگاه قدس.... برای من هنوز هم جالب بود اگرچه جذابیت قبل رو نداشت... تو دوران دانشجویی... هر چند وقت یه بار تنهایی می رفتم رستوران طبقه ششم و برای خودم کیک و قهوه سفارش می دادم. یه خورده کتاب می خوندم. بعدش چرخی تو فروشگاه می زدم و اغلب بدون اینکه خرید کنم میومدم بیرون.

وقتی دیدم فروشگاه تعطیل شده خیلی ناراحت شدم... البته سالها بود که سری به اونجا نزده بودم .. حتی نمی دونم چند وقته که تعطیل شده.... ولی دیدن تعطیل شدن جایی که خوش خوشان خریدهای کودکی من بود.... ناراحتم کرد.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط گلپر

سلام به همه ی دوستای گلم .... چه دوستایی که هفت انتخاب کردن... چه دوستایی که غیر هفت انتخاب کردن و چه اون دوست خجسته اي كه عددی بزگتر از ۱۵ رو انتخاب کرده بود! این تست هیچ تفسیری نداره.... صرفا یه آزمایش علمی برای اثبات قابلیت شرطی شدن ذهنه. برای خود من خیلی جالب بود. به قول زنجبيل اونایی که غیر هفت رو انتخاب کردن... به احتمال زیاد بلافاصله نبوده و با کمی تعلل و تفکر یه عددی رو گفتن..... به هر حال چون طراح تست نبودم... مسئولیتی هم از بابت عوارض جانبی اش به عهده من نیست!!!!

دیروز شازده رو بردیم پیش دکتر روانشناس اطفال... به توصیه شوشو و برای اصلاح بعضی عادت های رفتاری شازده از یک ماه و نیم پیش وقت گرفته بودم.... ولی با شروع مدرسه ها و مشکلات زیاد شازده به خصوص تو املا ... الویت های درسی جای خودش رو به اصلاح عادت های رفتاری داد.

با اجازه تون شازده هفته پیش یه املا نوشته بود با ۴۵ تا غلط!!!!!! بله درست خوندید ۴۵ تا غلط در ۲ صفحه و نیم املا!!!! جالبه که لغت های سخت مثل "ناظم... حیاط... تعدادی... اعضا.... اتفاق..." رو درست نوشته و غلط هاش شامل نذاشتن نقطه ... سرکاف... جا انداختن کلمات.... جا انداختن دندانه.. و خلاصه بگم غلط های ناشی از بی دقتی محض بود!

دکتر شرح حال مفصلی گرفت و تشخیص ایشون ADD (اختلال نقص توجه) و اختلال يادگيري در خواندن و نوشتن بود. چشممون روشن! شازده واسه خودش يه كلكسيون از اختلالات دراومد! باز خدا رو شكر تو اين مرحله متوجه شديم. اختلال نقص توجه با دارو قابل كنترل و در دراز مدت قابل درمانه و اختلال يادگيري هم با كلاسهاي كاردرماني درمان ميشه. قرار شد هفته اي يك بار براي كاردرماني مراجعه كنيم و براي نقص توجه مراجعه مجدد لازم نيست. براي اصلاح عادات رفتاري هم بايد كلاسهاي مشاوره جداگانه بريم.

دكتر گفت مشكلاتي كه در انجام تكاليف وجود داشته از نقص توجه بوده كه با خوردن دارو تا حد بسيار زياد و چشمگيري كاهش پيدا ميكنه... كاهش اين مشكلات باعث افزايش رغبت دانش آموز به درس و انجام تكاليف ميشه.

به دكتر گفتم كه رابطه مادر فرزندي ما تحت تاثير مشكلات درسي و رفتاري شازده به شدت در معرض آسيبه... توصيه كرد بخشي از مسئوليت هاي شازده با شوشو جان باشه و همون جا صراحتا شوشو رو مكلف به پذيرش مسئوليت آماده كردن شازده براي مدرسه در صبح ها كرد (يكي از درگيري هاي من و شازده... آماده نشدن به موقع اش صبح هاست).... خدا عمرت بده خانم دكتر به خدا كه بار سنگيني از دوش من برداشته شد! البته براي شوشوجان هم سخت ميشه خيلي... چون خودش كم حوصله است و شازده هم فس فسو و لجباز و تنبل!!! خدا به خير كنه... فكر كنم يكي دو ماه بعد اين تكليف به طور خودكار از دوش شوشو برداشته بشه!!

دوستاي عزيزي كه بخودشون يا اطرافيانشون بچه اي با مشخصات شازده من دارن... تو رو خدا تعلل نكنين و زودتر ببريد بچه رو دكتر... با توضيحاتي كه دكتر داد اگه بدونيد چه عواقبي در انتظار چنين بچه هاييه ..... با صرف يه مقدار وقت و هزينه ... هم آينده بچه تضمين ميشه هم جلوي صرف هزينه هاي مادي و معنوي گزاف در آينده گرفته ميشه.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط گلپر

این مطلب را تا آخر بخوانید و به اتفاقی که می افته کمی فکر کنید (30 ثانیه بیشتر وقت نمی گیره)





لطفا به سوالات زیر به سرعت پاسخ دهید:



نتیجه چیست؟



2+2









4+4









8+8









16+16









خیلی سریع عددی بین 12 تا 5 انتخاب کنید. انتخاب کردید؟

حالا برید پایین

.

.

..

.

.

.

.

.

.

.

..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.



عدد انتخابی شما 7 بود؟





این آزمایش توسط یکی از محققان برجسته در زمینه مطالعات ذهنی در امریکا، پرفسور "مک کین" انجام شده.

در این آزمایش با طرح 4 سوال اول ذهن شما شرطی شده و در هنگام انتخاب عددی بین 12 تا 5 ابتدا ذهن این دو عدد را جمع می کند یعنی 17 ولی 17 بین دو عدد 12 تا 5 نیست. ذهن اتوماتیک به عدد 7 می رسد که از 5 هم بزرگتر است.

این آزمایش انقلاب بزرگی در آزمایشات رفتاری ذهن نسبت به آموخته های ما از دوران کودکی و اجتماع و آنچیزی که شبانه روز از طریق رسانه ها به ما میرسد ایجاد کرده است.

طبق نتیجه تحقیقات مردم وقتی ذهنشان شرطی شد از انتخاب یا تفکر در جهت دیگر می ترسند و در دراز مدت استقلال فکری هر کس مسائل پیرامونش می شود نه تفکرات واقعی خودش.

به گفته دانشمندان: بیشتر فکر کنید و از بیان نتایجی که می رسید نترسید




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط گلپر

شرکتی که من توش کار می کنم.... یه شرکت وابسته به یکی از نهادهای گردن کلفته... اصولا تفکر حاکم بر سیستم اینه که مدیرعامل باید دو-سه سال یه بار عوض بشه. ۵ سال پیش که از آقای م دعوت به پذیرش این پست می کنن... ایشون مشروط به قرارداد ۵ ساله می پذیره با این استدلال که برای به بار نشستن برنامه هاش.... دو-سه سال زمان کافی نیست.

سه روز پیش به طور ناگهانی خبر جابجایی مدیرعامل فعلی بعد از جلسه هیئت مدیره پخش شد!!! واقعا باورکردنی نبود... به خصوص برای اون دسته از پرسنل مثل من که ارادت زیادی به آقای م. داشتیم. از شنیده ها این طور برمیاد که برای آقای م. زدن.... اساسی!!!!!

با حضور آقای م. ساختار مزخرف و فوق سنتی اینجا از لحاظ سیستم کاری زیر و رو میشه. تو بخش های اصلی مثل واحد سفارشات خارجی که ما هستیم..... تغییرات بنیادی میدن. خود من بعد از حضور آقای م. در این شرکت استخدام شدم. این سیر تغییر تحولات... با اضافه شدن یه عضو جدید به هیئت مدیره و با نگرش تعدیل نیرو.... سمت و سوی جدیدی گرفت. در عرض یک سال و نیم گذشته بیش از ۲۰۰ نفر از پرسنل دفتر مرکزی و کارخانه بازخرید شدن. البته بیشتر این افراد پرسنلی با ۳۰- ۲۰ سال سابقه کار در "این شرکت" بودن که بدجور حس "حق آب و گل" داشتن و در برابر برنامه ها ی جدید و تغییرات به شدت باورنکردنی مقاومت می کردن.

حالا حدس بزنین کی مدیرعامل شده؟! همون عضو موظف هیئت مدیره با تفکر تعدیل نیرو!

ارتباط کاری من به عنوان معاون سفارشات خارجی با آقای م. بسیار عالی بود. به طوری که از هر ۱۰ تا تلفن برای امور واحد سفارشات ۹ تاشو مدیرعامل به من می زد نه به مدیر واحد... بگذریم که اگر هم به مدیرم می زد... ایشون باید از من می پرسید و به آقای م. می گفت!!!! کار کردن منو قبول داشت و من هم از جون و دل برای کارم مایه می ذاشتم. آقای م. از اون دسته از مدیران شایسه است که عملکرد پرسنل براش خیلی اهمیت داره..... حتی وقتی زرین تاج می خواست بره..... ایشون در جواب نامه استعفای زرین تاج یه همچین چیزی نوشت "ایشان کارشناس زحمت کش و دلسوزی هستن... موافقت نمی شود"

همیشه به من نظر لطف داشت..... وقتی گفتم به خاطر پسرم می خوام ساعت ۳ برم خونه (۵/۱ زودتر از ساعت پایان کار) .... به امور اداری دستور دادند "ساعت ۱۵ بروند از حقوق و مرخصی ایشان کم نشود" موقع پاداش هم همیشه نظر لطف داشتن و رقم های خوشگل می نوشتن. باز بگذریم که بعد از حضور عضو جدید هیئت مدیره.... دستورات مدیرعامل کمی تا قسمت فیلتر شده به امور مالی می رسید و عضو هیئت مدیره دخل و تصرف تو مبالغ پاداش می کرد.

پریروز مدیر عامل زنگ زد به من و گفت به خاطر زحماتم تو پروژه افزایش ظرفیت کارخونه یه پاداش خیلی خوشگل نوشته برام..... دیروز هم منو خواست دفترش تا آخرین وضعیت خریدها رو با هم چک کنیم... بعدش هم یه خورده از این در و اون در صحبت کردیم. بهشون گفتم که به خاطر حقوقم چند وقتیه که به فکر جای جدید بودم...منتها به خاطر مرام ایشون و نظر لطف همیشگی شون ... اینجا موندم. بهشون سپردم در سمت مدیریتی بالاتری که بهشون پشنهاد شده اگر مورد مناسب من بود ... من رو خبر کنن. موافقت نکرد... گفت حقوقتو همین جا زیاد می کنم.... تا ببینیم چه پیش آید... اگرچه من چند تا رزومه فرستادم

داشتم به این فکر می کردم.... تو مملکت ما سایه سنگین سی.است رو همه چی هست.... چاکرسالاری جای شایسته سالاری رو گرفته. آقای م. جزو مشاورین آقای سب.ز در زمان نخست وز.یری اش بوده و همین باعث شده تا بلافاصله بعد از اتمام ۵ سال ... در عرض چند روز ایشون جابجا بشن. این یه نمونه کوچیک از میلیون ها مورد از این دسته و برای همین هم هست که به جای پیشرفت.... در همه زمینه ها داریم به شدت پسرفت می کنیم.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط گلپر

الان ساعت ۹:۲۰ دققیه صبح روز سه شنبه ۱۲ آبان ۸۸. هوا بد جور ابری و گرفته و ضمنا سرد. دلم می خواست الان تو رختخوابم بودم با یه فنجان قهواه غلیظ داغ و یه تیکه کاکائوی بزرگ..... Morning Coffee

حیف ولی..... الان تو اداره ام پای کامپیوتر Computer

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سرخوش نوشت: همین الان رفتم یه بسته شکلات "ریتر اسپورت فندقی" خریدم دارم با قهوه می زنم تو رگ! البته پنجره ندارم که به بیرون نگاه کنم.....

روزای بارونی با یه فنجان قهوه و شکلات... نت بازی ....تو اداره هم مزه میده ها!!!! امتحان کنید! Coffee Screen




نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط گلپر

بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

  ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

  روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

  ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.

  من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

  کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

  هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

  بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!

  ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ...

  حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

  ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط گلپر

من متولد تهران نیستم..... ولی ۸ سال اول عمرم و ۱۶ سال اخیر رو تهران زندگی کردم. خودش میشه ۲۴ سال از ۳۶ سال.

تو این سالها خیلی از مناطق تهران رفت و آمد کردم و به عنوان یه خانوم مراکز خرید عمده شهر رو هم می شناسم ولی دیروز با به جای جدید آشنا شدم!

شوشو جان هفته گذشته که رفته بود برای خودش کفش بخره.... یه جفت کفش هم برای من خریده بود. کفش برای پام بزرگ بود و دیروز جمعه رفتم که عوضش کنم..... حالا کفش فروشیه کجا بود؟ پاساژ بهارستان.. میدان بهارستان.

من از این میدون چندین بار گذری رد شده بودم و نمی دونستم که بازار کفش هم داره. اول فکرکردم که باید یه چهار پنج تا مغازه باشه ولی وارد که شدم دیدم یه پاساژ دوقلو با تعداد زیادی مغازه است. البته اجناس اون "خیلی" لوکس نبودن ولی کفش های مد روز و زیبا هم فراوون داشت. چیزی که برام جالب بود... قیمت های مناسب کیف و کفش بود. تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

از اون کفشی که شوشو جان خریده بود اندازه پای من نداشت و چون کفش دیگه ای پسند نکردم... مجبور شدم یه نیم چکمه بردارم. خودمو آماده کرده بودم که ۲۰-۳۰ هزار تومنی بالاتر از قیمت کفش پول بدم که آقاهه گفت شما باید "چهار هزار تومن" دیگه بدین. خیلی تعجب کردم.... یه نیم چکمه خوشگل و شیک (با ساق نسبتا بلند) خریدم فقط و فقط و فقط ۲۷.۰۰۰ تومن!

اگه اهل خرید کردن از جاهای خیلی با کلاس نیستین... یه سری به این پاساژ بزنید. جمعه ها از حدود ۱۰ صبح تا ۳ بعد از ظهر هم یکسره بازه. من پورسانتمو از مدیریت پاساژ میگیرم!!!!

 

شازده نوشت: جریان مشق نوشتن شازده رو گفته بودم که چه جوریه و من به چه ضعف اعصابی می رسم تا مشقاشو تموم کنه؟ چهارشنبه حسابی سر درس اعصاب و روان منو ریخت به هم و شب هم که شوشو اومد من یه گرد و خاک حسابی کردم (بگذریم که شوشو هم طبق معمول به جای کمک به حل مشکل... من رو متهم اصلی ماجرا اعلام کرد و رفت تو قوز و قیافه!!!)

روز بعد.... در حالیکه داشتیم می رفتیم برای تولد دوست شازده کادو بخریم..... شازده گفت: "مامان ... بیا اخلاق و رفتارمون رو با همدیگه خوب کنیم. اینجوری که نمیشه زندگی کرد!!!!!" تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comحیرون مونده بودم از زبون این بچه و ایضا از عقل و شعورش.... خلاصه به هم دست دادیم و من یه کادویی که خیلی دوست داشت براش خریدم (لگو) به عنوان عذرخواهی از رفتار نادرستم. از پنج شنبه اخلاق و رفتارمون با هم بهتر شده اگه چشم نخوریم البت یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه "حسنک نشاشیده...شب درازه!!"




نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط گلپر
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin